الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

2

الغدير ( فارسى )

مسلمان بودى و بهترين دمساز . آنگاه با او خداحافظى كردند و بازگشتند . عبد اللّه بن مسعود هنگامى به مدينه رسيد كه عثمان بالاى منبر پيامبر خدا سخنرانى مىكرد . چون چشمش به عبد اللّه افتاد ، گفت : هان ! اكنون حيوانكى بد راه فرا رسيده كه اگر كسى بر خوراكش گذرد ، قى مىكند و مدفوع مىريزد . عبد اللّه بن مسعود گفت : من چنان‌كه گفتى نيستم ، بلكه در حقيقت يار پيامبر خدايم در نبرد بدر و در بيعت رضوان . عايشه فرياد برآورد كه واى بر تو اى عثمان ! اين حرف را به يار پيامبر خدا مىزنى ؟ آنگاه عثمان دستور داد تا او را با خشونت از مسجد بيرون انداختند و عبد اللّه بن زمعه او را بر زمين زد . گفته‌اند در حقيقت اينطور بوده كه يحموم ، نوكر عثمان او را بر شانهء خويش برداشته به طورى كه پاهايش بر دو طرف گردن وى آويخته و در اين حال او را بر زمين كوفته تا دنده‌اش شكسته است . در اين وقت على مىگويد : اى عثمان ! به اتّكاى گزارش وليد بن عقبه چنين با يار پيامبر خدا رفتار مىكنى ؟ عثمان مىگويد : اين رفتار را بنا بر گزارش وليد نكردم ، بلكه به استناد اين كردم كه زبيد بن صلت كندى را به كوفه فرستاده بودم و ابن مسعود به او گفته بود : خون عثمان حلال است . على مىگويد : زبيد مورد اعتماد نيست . اين قسمت از ماجرا را واقدى بدين عبارت آورده است : ابن مسعود وقتى قدم به مدينه نهاد ، شب جمعه بود . چون عثمان از رسيدنش خبر يافت ، گفت : اى مردم ! امشب حيوانكى به سراغ شما آمده كه هركس بر خوراكش گذرد ، قى مىكند و مدفوع مىريزد . ابن مسعود گفت : من چنان‌كه گفتى نيستم ، بلكه در حقيقت يار پيامبر خدايم در نبرد بدر ، بيعت رضوان ، نبرد خندق و نبرد حنين . سپس مىافزايد كه عايشه فرياد برآورد : اى عثمان ! اين حرف را به يار پيامبر خدا مىزنى ؟ عثمان گفت : ساكت شو ! و سپس رو به عبد اللّه بن زمعه كرد و گفت كه او را با خشونت بيرون كن . ابن زمعه او را به دوش برداشت و برد تا به در مسجد رسيد ، ناگهان او را به زمين زد تا يكى از دنده‌هايش شكست و ابن مسعود گفت : مرا ابن زمعهء كافر به دستور عثمان كشت .